جمعه 19 آبان 1391
ملانصرالدين پيش طبيب رفت و گفت: ريشم درد مي کند. طبيب پرسيد: چه خورده اي؟ ملا گفت: نان و يخ. طبيب گفت: همان بهتر که بميري، چون نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه غذا خوردنت مثل آدمهاست.
ملانصرالدين زني گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدين در حال احتضار بود، زن بالاي سر او گريه مي کرد و مي گفت: ملا جان! به کجا مي روي و من را تنها به دست کي مي سپاري؟ ملا در همان حال جواب داد: به نامرد چهارمي.
ادامه مطلب